کاک برایم قادری

video

زخمهایمان را فراموش نخواهیم کرد

رنجها و گلوله ها !
جاری شوید در خیابانهایی که بی پایانند
در کوچه هایی که سرشار از عطر دویدن های بی انتهاست
جاری شوید بر دیوارهای مضطرب شهر
سپر هایمان را بر انداخته ایم


حسرت غمگینانه ی تمام این روزها
سنگین و عمیق
در ما باقی خواهند ماند

بزرگ خواهیم شد
با دردهایمان

دستانم را به گرمی بگیر
با حسی از رهایی

با حس روح بخشی از رهایی
زخمایمان را فراموش نخواهیم کرد

اگر سالهای بسیاری نیز بگذرد
و همه ی سالها درد سخت باتوم هایشان را فراموش نخواهیم کرد
این درد ، طعم روح افزای رهائیست
این بهای پر از رنج آزادی ماست

به رنگ زیبای خیابانها که این روزها همه خونند
به سختی جنس باتوم هایشان
به نفرت عمیقشان از رهایی انسان
به زلالی همه ی اشک هایی که زنجیری از باران دوباره اند
به بلندای فریادی که سالهای بسیاری گلویمان را آزرده
به گرمی حسی که بازوانت به قلبم هدیه میکند
دستانم را در قلبت زنجیر کن
قلبت را در من جاری کن

دستانم را در قلبت زنجیر کن
قلبت را در من جاری کن


زندگی غمگین یک گوساله

کاش میتوانستم که هم شناسنامه ام را بسوزانم و هم گذرنامه ام را .



من از همه انسانهای تاریخ معذرت میخواهم که دیروز در انتخابات شرکت کردم
من از خون تمام دانشجویان شهید ، از بزرگواری دانشجویان زندانی و عزت زندانیان سیاسی ، از بی گناهی خون زهرا بنی یعقوب ها ، از عصمت همه انسانهای آزاده و شرافتمند و از کلمه انسان معذرت میخواهم که ناخواسته به تمام این بزرگمنشی ها خیانت کرده و در انتخاباتی شرکت کردم که در آن به سادگی به شرافت انسانها خیانت میشود.
کاش میشد فقط 24 ساعت به عقب برگشت ، شاید این آرزوی میلیونها نفر از مردم سرزمین بی صاحب ایران ویران باشد . بغضی به قدرت همه غمهای زندگی ام گلویم را فشار میدهد و من آنقدرنمیتوانم که حتی یک قطره ....

وقتی به اول قصه فکر میکنم که در تمام بزرگی این کره خاکی ، چرا باید در سرزمینی بدنیا بیایم که زندگی کردن در ان لحظه به لحظه عذاب و درد است و بس از خودم و همه آنچه هستم خسته میشوم . برای یک بار در زندگی احساس کردم میتوانم من هم مثل یک شهروند ، مثل یک ایرانی (؟!!!!!!..) باشم ، ولی حالا بعد از فقط 24 ساعت از خودم و از احساسی که منجر به خیانت به افکار و اندیشه هایم کرده ام گریه ام میگیرد .
کاش میتوانستم شناسنامه ام و گذرنامه ام را بسوزانم یا در دنجترین خلوت دنیا پنهانشان کنم تا هیچ بار دیگری خطای احساسم به پوچی ام نرساند .
امروز ، بیست و سوم خرداد هشتاد و هشت ، حس میکنم انسان بودن در این سرزمین یعنی نبودن . یعنی هیچگاه نبودن و چقدر سخت است زندگی میان مردم کوکی !
کجای این دنیایی که میگویند بزرگ است ایستاده ام ؟!
من و همه آنهایی که در ایران نفس میکشند نیستیم و نیستیم و باز هم تا انتها نیستیم

شبیه نفس برای نمردن ، آب برای بودن و ... تو برای ماندن

میبریم به پیچیدگی خودت
بیراهه ای ساده و پر منگ
گرگ و میشی که فقط خودت ایستاده ای
و مهی سنگین و هوائی نه سرد
و نه انکاری
------------------
وهم روزنه ای که
از نه توی پیچ اندر پیچ انگشتانت به صراحت سیب اشاره میرود

و ناگهان
به هیجان وحشتناک لبهایت میرسم
که رویداد بی پایان بوسه های بی حجابست
که همه نه عشقند و نه باستان دیرآمد دیداری که به موازات دلدادگی به اصالت عشوه گری نقبی زده باشند

ناگهان اندوهناک و گوارا
چیزی آغاز میشود
از وصال
از جسارت
از سنگینی بازنگشتن
از هر چیز سختی که مسیر پروانه ها را عوض میکند
---------------------
به آرامی برف میبارد
و من
و تو
به لیاقت زمستان روبان های رنگی آویخته ایم
---------------------
ببین !
همه اندام مرا تبی داغ فرا گرفته
در رسوائی انگشتانت استحاله ام کن
یا لبانت را از روی شعرهایم بردار

برای بهار

زیر باران بی پایان شاملو، بهاری به زیبایی همه ی شعرهایش
باران


آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید
و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.
هه مو شتیک ویران ده بی ، وه ک تیک قرمانی دوایین کاته کانی مه ستییه کان و پیکه نین و گریان و خوشی و ناخوشییه کان . هه
موشتیک زور ناخوش ده گوزه ری .
یانی ده قیقه ن وه ک بوغزیک که ناتوقیته وه . هه ر هه مو جیگایه ک په نات نادا بو ساتیک به ته نیا بوون . دوونیا وا چکوله ده
بیته وه هه ر چی هه ل دیی هه ر ده گه
یه وه خوت و فرمیسکه قه تیس ماوه کانت .
جیگایه ک وه ک به رزایی شاخیک ، چولایی و بیده نگی شوینیک که هیچ ئینسانیکی لی نه بی ، لانی که م که س له زمانت حالی نه
بی ، له شت سنوریک بی بو ناسین
و خوشه ویستی ، ئه وه نده دوور بی ، به حال خوت وه بیر بیته وه ، ماندوو بی ،خه وت لی بکه وی ، خه ونیش نه بینی ، هیچ شتیک
نه بی ، هیچ که سیک نه بی ، هیچ
ره نگیک
کاتیشت ته واو بووبی
سه ربه ست بی
دوایه ش هیچ شوین و هیچ ئامانجیک نه بی
هه مووشتیک هه ر ئه ونده بی که رزگاریت بی
رزگار بی
رزگار بی

تولدی دیگر

من از این جاودانۀ فروغ به اندازه همه سالهایی که با شعر رفته اند خاطره دارم و من این شعر زیبا را دوست میدارم


همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه ترا آه کشيدم ،
آه
من در اين آيه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد يک خيابان درازست
که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد ريسمانيست
که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست
که از مدرسه بر مي گردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،
در فاصله ي رخوتناک دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست که نگاه من ،

در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد و

در اين حسي است که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت


در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست

دل من که به اندازه ي يک عشقست

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها که به اندازه ي يک پنجره ميخوانند


آه...سهم من اينست سهم من اينست

سهم من ،آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد

دستهايت رادوست دارم "


دستهايم را در باغچه مي کارم سبز خواهم شد ،

ميدانم،

ميدانم

، ميدانم و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت


گوشواري به دو گوشم ميآويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم

کوچه اي هست

که در آنجا پسراني که به من عاشق بودند ،

هنوزبا همان موهاي درهم و گردنهاي باريک و پاهاي لاغر به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را باد با خود برد


کوچه اي هست که قلب من آن رااز محله هاي کودکيم دزديده است


سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمي از تصويري آگاه که ز مهماني يک آينه بر ميگردد


و بدينسانست که کسي ميميرد

و کسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ،

مرواريدي صيد نخواهد کرد .


من پري کوچک غمگيني راميشناسم

که در اقيانوسي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين مينوازد آرام ، آرام

پري کوچک غمگيني که شب از يک بوسه ميميرد

و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

با این شعر چقدر میشود مرد و زنده شد !

آلبوم

آلبوم عکسهای من

http://www.rahaphoto.blogspot.com

حتماً سر بزنید

ایوان عشقبازی






نزدیکی جزئیات مهتاب
نفسی عمیق و
ارتعاشی در عصب های بیمار شبی یاس آلوده
تکرار خلسه آور گذارشهوت انگیز نسیم لخت شهریور



شب به من دروغ میگوید
و من
لابلای همه مسیرهای منتهی به مهتاب
بالا میروم و
رها میشوم و
رها میشوم و
تا ضجه های هوسبار هر دوشیزه ای که راهی به شب من بزند
رها میشوم
و خشنود میشوم
و لبخندی میزنم و کمی گریه
و بازهم
نئشگی رضایت بخشی از بوی یاس





(( چه بیهده زیباست شب ... ))
که من از هر جنبش آرام یاس بُنی
شعری نگران بخوانم و
دخترکی شاعر را به خلوتگه نجیب بوسه های شاعرانه ام ببرم
و تا شب میترائیست
همۀ شبش را خیس از غزلی کنم
با قافیه های هوسناکی از
مهتاب و
ستاره و
یاس و
پسری شاعر و
دختری از ستاره



(( چه بیهده زیباست شب ))
که من آبستن از بی نهایتی عشقبازی ام و
عروسکی که شعر را بفهمد


این اطراف نیست




شعری از پل لارنس دنبر به ترجمه احمد شاملو

روح روز تابستانى
ونفس گل‏سرخى.
تابستان اما سپرى شده‏است
وموسم گل به آخر رسيده.
كجا رفته‏اند؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند.
خون قلب منى وجان آرامشى
قلب من اما سرداست وجانم به سياهى درنشسته
كجائى تو اى يار؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند.
اميد ساليان منى
وآفتاب برف‌هاى زمستانم.
سال‏ها امازيرآسمانى ابراندود به‏پايان رسيده‏است.
كجا يكديگر را بازخواهيم يافت؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند

سیب زیبای مصدق

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

کمی از آنچه من برای شعر فکر می کنم

هر اثر هنری به مجرد آفرینش ، وجودی مستقل از خالق خود دارد و ازین پس این خود اوست که به دایرۀ وجود خود شعاع می دهد . در واقع خالق آن هر آنچه را که می باید ، از قبل انجام داده و ازین به بعد اگر اقدام به هر تغییری در اساس ساختار آن اثر نماید در واقع به دنیای وجودی آن اثر دستبرد زده و در وجود آن دخل و تصرفی نموده که حق او نیست . بهتر است بگویم اگر هر آنچه به عنوان تبدیل به احسن در اصل و درونمایۀ اثر هنری روی دهد ، خروج از دنیای اصیل آن اثر به اجبار روی داده و اجازۀ اظهار وجود از او سلب شده است .
به عبارتی ، هر اثر هنری بعد از آفرینش خود با ماهیت درونی خویش با جهان پیرامونش ارتباط برقرار می نماید و اگر احیاناً مخاطبی داشته باشد ـ که لزومی ندارد هر اثری دارای مخاطب باشد ـ این خود اثر است که با فراز و نشیبهای احتمالی اش مسیر رهیافتی حقیقی را به مخاطبش می نمایاند . شبیه این قاعدۀ کلی را بسیار جامع تر و کامل تر ، فکر می کنم هایدیگر(؟) گفته است .
تمام اینها را دست کم در شعر یافته ام . به هیچ روی منکر تغییرات در پاره ای موارد مانند پس و پیش نمودن برخی واژه ها که خللی بر آهنگ و مسیر شعر وارد نمی کنند یا جایگزین های دستوری و نگارشی که از اصولند ، نیستم . ولی بیشتر می پسندم شعر در جریان پر تلاطم و غیر قابل دستبرد آفرینش ، زبان و راه خود را تعیین کند و اگر من برای شعر تعیین تکلیف کنم به نظرم آن شعر هرگز در جهان پس از آفرینش دایره ای وسیع را پیرامون خود ایجاد نخواهد کرد . چه بسا هرگز نتواند استقلال شایانی داشته باشد و از عوارض آن ، این خواهد بود که باید همیشه مانند کودکی که هرگز به بلاغت نمی رسد دستش را بگیرم و با خود به این سو و آن سو بکشانمش . تصاویری که بی گمان همراه شعرند ، حقیقتاً پنجره هایی هستند که هم روزنه ای برای ورود هوایی تازه به شعرند و هم منظرگاهی قریب به اتفاق زیبایند که درون شعر را بهتر و بیشتر می نمایانند . حال اگر شرایط کلی آفرینش شعر ایجاب کنند این روزنه ها ذهنی باشند میزان منظرگاه تقریباً بی مرز میشوند و به معنای واقعی آنگاه هر خواننده ای به سلیقۀ خود و با احتساب میزان برقراری ارتباطش با شعر پنجره ای نو به روی خود گشوده می بیند و با مذاق خود از زیبایی های شعر لذت می برد و این یعنی شعر تا بی نهایت زیباست .
مربوط به وبلاگ قبلی ام ( مردم و کوکی و ربه کا ) .. رها

تا کجا می کشانییم دختر باد

!دختر باد
که صدایم می کند صدای بادی که از پشت چشمانت می وزد
همۀ حواسم پر میشود از نسرین و یاس
خودم را به هلهلۀ اردیبهشت می رسانم
باد و یاس و آسمان
آشوب عاشقانۀ عطر و باران و دختر و نسرین!
تا کجا می کشانییم دختر باد!

براي شاملو چند قطره اشك ريختيد





قيصر رفت با تمام آنچه كه بود ولي همه چيز بسادگي مرگ يك شاعر ادامه دارد به قول خود قيصر (( زندگي را از سر سطر بايد نوشت )) ولي مطمئنم قيصر با تمام آنچه كه بود حتماً شاملو نبود راستي مردم ايران ، آزاد انديشان ايران ، سياسيون خوش فكر ايران و جناب خاتمي براي شاعر همه شعرهاي آزادي چند قطره اشك ريختيد

واقعاً فكر ميكنيد شاملو را آنچنان كه تاريخ ميخواست بدرقه كرديد

همیشه پاییز


پاییز سرشار از تنهاییست

و

تنهایی من پر از غربت چشمان تو

براي انار بسيار زيبايي كه در آبان چيدمش افسانه عزيزم

راه رفتن در فرصت انار
رنگ ساکت آبان صدا
آبان نگاه
آبان بی تو برای امتداد دریایی خودم گریستن

راه رفتن در
خیابان هر شعری برگی و
هر درختی توئی و هر توئی دختری

من حرف آبان خود را با انار می گویم
انار صدای شاعرانه ی خداست
که با دختران درختان برگ های نریخته
هنوز
رازی دارد

من تردید انار را به ناگهانی شهرهای بزرگ میبرم
پیاده روهایی با جسارت بی پایانی از دخترانی که همه شان تویی

و تو در می آمیزی با برگ ها و خیابانها و من و کمی باد و اناری

و بتدریجِِِِ شعر
تو گلی سرزده از انار را به گیس باد می بندی
و پاییز جاودانه میشود
در فاصله های اندوهناک درختان دختران همه شان تو

!چه هوایی می شکفد از آبان
من دارم با خودم و باد تلو می خوریم
روی هر شاخه ای که میتوانم تصور کنم که دستان تو بوده ، روزی

و بدین سان است که آبان
رخ میدهد در انار شق و سرخی که روی گونه هایت بشدت روییده


کجای انار با فراموشی باد
زندگی را قدم میزنی ؟
من پی ات
درختم
حوصله ی تنگ روزهای آبانم

چه غمگین است
زندگی هر درختی توئی



ERNESTO CHE GUEVARA

Ernesto Guevara de la Serna

به نقل از وب سايت خبرنگاران صلح


مزدک علی نظری- در حالی که فریاد نارضایتی رسانه های ایران از چگونگی معرفی «محمود احمدی نژاد» توسط رئیس دانشگاه کلمبیا، از اولین ساعات سه شنبه آغاز شده بود؛ عصر همین روز، توهین میزبانان ایرانی باعث رنجش سخنرانی دیگر شد.
«آلیدا مارچ» و «کامیلو گوارا» فرزندان «ارنستو چه گوارا» که چند روزی است به دعوت چند نهاد نیمه دولتی به ایران سفر کرده اند، پس از انجام ده ها ملاقات رسمی با خبرنگاران گزینش شده، سیاسیون و نمایندگان دولت و مجلس شورای اسلامی، عصر سه شنبه بالاخره فرصتی یافتند تا با گروهی از مردم عادی ایران یعنی دانشجویان دانشگاه تهران، ملاقات کنند. غافل از اینکه این برنامه توسط بسیج دانشگاه ترتیب داده شده و به جای علاقه مندان واقعی، بیشتر حضار را کسانی تشکیل می دادند که موقع پخش کلیپ، برای تصویر «سیدحسن نصرالله» بیشتر کف می زنند تا برای «چه»!
این برنامه در سالن شهید چمران دانشکده فنی و با عنوان «چه، مثل چمران»؛ قرار بود بزرگداشتی برای «دو شهید آزادی خواه جهان وطنی» باشد که عملاً به مجلس تبلیغ تفکری خاص، تجلیل از چمران و دلخوری فرزندان چه گوارا بدل شد. ابتدا سردار «سعید قاسمی» مشاور رهبر در امور جنگ، پشت تریبون قرار گرفته و با شور و حرارت بسیار، مفصلاً صحبت کرد. طول و تفصیل سخنرانی و خاطره گویی های او چنان بود که همه را به یاد سخنرانی های چند ساعته معروف «فیدل کاسترو» رهبر مادام العمر کوبا انداخت

بیشتر خشم و ناراحتی فرزندان چه هم به بخشی از همین حرف ها و بعد گفته های «مهدی چمران» برادر دکتر چمران و رئیس شورای شهر تهران مربوط می شد. مثلاً قاسمی علاوه بر اینکه هرچه دلش خواست به شرق و غرب تاخت و بی توجه به مهمانان جلسه، چپ ها را مورد عنایت قرار داد، در مورد مرگ چمران گفت که او با گلوله خمپاره های روسی کشته شده است. سپس مهدی چمران که با پسر و دختر عصبانی چه به روی سن خوانده شده بود، کار را تمام کرده و باز نسنجیده و بدون رعایت حضور دو سوسیالیست در کنارش، بی پروا عقاید شخصی اش را بیان کرد.
کامیلو خسته از ملاقات های پی در پی و سفر یک روزه به شیراز، آشکارا کلافه و عصبی بود و نمی توانست ظاهر رسمی به خود بگیرد. او دعوت برگزار کنندگان برنامه را رد کرده و حاضر به صحبت نشد. در عوض آلیدا نشان داد که چرا در تمام سال های گذشته، از او بیشتر برای سخنرانی و شرکت در جلسات سیاسی دعوت شده است. دختر بزرگ چه بر خلاف برادر، خونسرد و با سیاست عمل کرده و پاسخ قاطعی به تمام حرف ها داد. هرچند که تقریباً وقت جلسه به پایان رسیده بود و در بدترین زمان ممکن به آن ها اجازه صحبت داده شد؛ آلیدا گفت: «ما با سوسیالیسم آبدیده شدیم. کمک های بسیاری از اروپای سوسیالیست و خصوصاً شوروی گرفتیم و به آن ها بدهکاریم. ما عقاید خودمان را برای زندگی داریم. حتماً از شما بهتر نیستیم، اما فکر نمی کنم که از شما بدتر باشیم! من همیشه می گویم: برای شناخت چه، باید آثار او را به صورت مستقیم مطالعه کرد. پدر من هیچوقت از خدا حرف نزد (تشویق حضار که از این حرف برداشت برعکس کردند!) واژه ای با عنوان احترام وجود دارد؛ چیزی که احساس می کنیم در این دیدار ما، کم بوده...»
آلیدا همچنین گفت که در دنیا چیزهای زیادی در مورد زن در اسلام گفته می شود، که امیدوار بوده در این سفر مستقیماً متوجه واقعیت ها شود. ولی به دلیل برنامه ریزی خاص میزبانان، او شانس ملاقات با زنان ایرانی را نیافته است!
او همچنین چند دقیقه ای از چه گفت و خاطره ملاقاتی عجیب با او در کودکی، که به دلیل مسائل امنیتی، پدر را به عنوان دوست چه گوارا به دختر معرفی می کنند... در همین لحظات بود که آن خاطره متاثر کننده و بغض صدای راوی، اشک را در چشم های بعضی از حضار حلقه کرد. جالب اینکه آلیدای متاثر به شدت به سرفه افتاد، ولی دریغ از یک جرعه آب. مجری برنامه با غرور اعلام کرد که «به دلیل احترام به حضار و روزه داران عزیز» به سخنرانان آب داده نمی شود!
اما کمی آنسوتر از این نمایش تلخ، محفل نچندان دوستانه ای دیگر هم برپا بود؛ گروهی از برگزارکنندگان برنامه که گویا از سخنان آلیدا به شدت ناراحت بودند، در راهروهای پشت صحنه با یکدیگر به درگیری لفظی می پرداختند. گروهی از آن ها معتقد بودند فرزندان چه «با پول بیت المال آمده اند تا برای کمونیست ها تبلیغ کنند» و قصد برهم زدن برنامه را داشتند!
خوشبختانه زمان جلسه به پایان رسیده بود و ماجرا با اهدا یک پکیج ایرانشناسی به مهمانان، ختم به خیر شد. برخلاف برنامه قبلی این تیم، یعنی سخنرانی و تجلیل از «دانیل ارتگا» رئیس جمهور نیکاراگوئه، این بار خبری از انداختن چفیه به گردن مهمانان و تکبیر گویی نبود.
آلیدا و کامیلو گوارا به زودی ایران را ترک خواهند کرد و همانطور که دختر چه گفت، سفری دیگر لازم است تا آن ها با بسیاری از واقعیت های ایران رو به رو شوند.




Réjne

Réjney le amézim
Ke min asmani pir le tinuyayetim
Pirm le rizgari be şéeri baran

réjneyék be naw engustekanim
şineyék le çawekanim
xurey rubarék le leşim

rizgarim be werzi gryan
rizgarim be sersami rengalozi bruskék
tinume hewal !
kua baranit ?

sinuri min u bé niştimani
zami rojgari helwedayi
şéeri bé henisk
kua baranit hewal !


این پست به افتخار باران بی پایانی که دیرباریدن گرفت


روبروی دیوار تنهاییت نشسته ام
یک
دو
سه
ده
صد
هزار
بی نهایت
تمام آجرهای تنهاییت را گریه می کنم و فقط همین

شعري طلب دارم از همه اجزاي عاشقانه ات
سعی می کنم همه انچه را چشمانت در همه سالهای رفته دیده اند
بخوانم
به خاطرات دردناک دستانت خيره مي شوم
چه دنیای سخت و متقاعد ناشونده ای
كوچه باغ هر لحظه برگي ريختن تا بوسه ي آتشين مارگروس

حالا دیگر با چشمان بسته همه آجرهای تنهاییت را میشمارم و
خیس میشوم از تنگی نفسهای فریده
همه ی گریه هایی که نکردی چقدر آشکار بود
که من دیوانه نتوانستم بنویسم
حتی قطره ای از این باران بی پایان را

چه خوب شد که باران شدي
كه واصل شوی به زمین و بروی در ساقه ی گیاهان
برای سبز بودن و تا همیشه سبز ماندن

ـ راستی لطافت ترانه های احمد کایا را هم با خودت میبری ـ


جویباری از سكوت در همه ی من جاریست
که میبینم که میباری
و نمیتوانم شعری برایت
نه بنویسم نه بخوانم

بگذار قلبم با تو سخن بگويد
بگذار روي داستانهايت دستم را بكشم
بگذار هوس پاييزت را سر بكشم

اگر بروي
مست مي شوم از رنج سخت نبودنت


و مي دانم كه تو باز نخواهي آمد

بگذار شعري برايت بخوانم

... ما سه نفر بوديم