من به دنبال سلسله ی بارانِ پاییز محو می شوم



محو می شوم و پی در پی سراغ نفس های تو را می جویم



از سرما



از تیغ سرد آخرین زجه های آبان



از هر آشنا و نا آشنایی که گذری به این مسیر پر اشتباه بزند



من به گمراهی این رایحه های سرگردان سری میزنم



بالاخره از چیزی ، که نمی دانم چیست حرفی خواهم شنید



شکلی از همه خاکستری ها

شکلی از همه خاکستری ها



روی دیوار خانه مان


روی دیوار خانه تان




اضطراب کدام مهتاب لابلای عشوه های حوض چشمان دلبری




چه سرگشته این شاعر شب های سراغی از باغچه های عاشقی




سیب این پائیز را بو کشیده ای ؟


دیوانه ات کرده بوی سیب این پائیز ؟



این پائیز ، همین پائیز !


فرصت چیزی داشتی شبیه سیبی یا ....
همان سیب را ؟



دیوار به دیوار



سر کار گذاشته ای مهتاب و دلبر و پائیز و همه و همه را



برف هنوز می بارد و تو ... !




همه ی شهر عطر سیب را پاشیده روی دیوار خانه تان


روی دیوار خانه مان

روی همه خاکستری هایی که منتهی می شوند


به فصلی از سرگشتی
و تو ؟
کجایی دیوانه ؟


 آبروی سیب را دادی به نسیم


 دیگر انتهای یاقوت است



نه برف ، نه نسیم ،


نه سیب و نه احمد ،



نه درویش و نه هنر




کسی ازجزئیات پائیز ، چیزی برای حیرانی تو ندارد



دستان تو خالی ست


تو همه ی سیب را مفت باختی










همچو بارانی در واماندگی


و درناهای بی قرار


در تنها فرصت خدای برآمده از سماع باران



کسی چیزی نگوید


کسی نشنود


کسی نبیند


من به سرزمین درویشان


من به سرزمین درویشان ساکت


من به سرزمین درویشان نسیم آشوب


ره یافته ام


شیخ من خدائیست


که دخترش سبوی همه مستی های عمرم را از چشمه شراب چشمش


لبریز و لبریز و آنقدر لبریز کرده


که گوئی سرزمین این درویشان مست نسیم آشوب


در امتداد فصل شراب گسترده است




نه من چیزی میگویم


نه کسی چیزی میشنود



خدای من دختر شیخیست


که با کمند پریشان درویش مست از حسرت بوسه ای


نوای سماع همه درویشان مست نسیم آشوب را مینوازد





در سرمای صبحگاه این عاشقی


لبان من فرو بسته از وصف حال شوریدگی


که این رسوائی


زمزمه بی قراری های دُرنائیست


که به سرزمین درویشان ساکت


به سرزمین درویشان مست نسیم آشوب


ره برده است


(( گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود


بدیدم و مشتاق تر شدم ))

ای که از کوچۀ معشوقۀ ما می گذری ...

همۀ آسمان پر از باران بود



و


تو نبودی






بوی بهار سراسیمه بود


و


من تنها






از پس هم خود را گم می کردم و می یافتم


وهم بخاری که هر از گاهی میان من و باران تاریخی غمگین می ساخت


مجابم میکرد به شعری یا دست کم گریه ای






همه اش به گلدان پروانه ها فکر میکردم


که جسارت شکستن و دیدن


عشقم را به باد داد و


پروانه ها را به کشتن






در فاصلۀ ناگهان من و قطره های باران


امنیت جمله ای کوتاه و گریزیی شاعرانه


یا ترسی


یا هر چیزی


تکرار میشد و


تا انتهای پرستو تکرار می شد






من در افق باران بودم


و فاصلۀ هر دو ریزش


وسوسۀ کوچۀ خیسی می شد


که تو را بیشتر دوست می داشتم


در آن






دیوانۀ باران !


تنهای پروانه !


تو نبودی


و


حسادت فروردین


رسوائییم را به تمام فصل ها نوشت





به ساعتش خیره میشود

هنوز میتواند به قلبش اعتماد کند

هنوز پاییز نمی وزد


به ساعتش خیره میشود

و باز خیره میشود

به سختی می پذیرد

که چیزی برای ناگهانی چشمهایش وجود ندارد

به ساعتش خیره می ماند


- چه لابلای شهریور سرمست از رسیدن به من است این احمد !

دیریست مهتاب از میانه های من گذشته -

به ساعتش خیره میشود احمد

- سرمست و غزلخوان

به دستانی میاندیشد

که گر نگیردشان

همه برفهای همه سالهای با هم بودنمان بر سرم خواهد بارید

از لابلای گل هایی که بر قول پژمردگییشان هستند

سرمست از رسیدن به من

دیوانه وار میگذرد احمد

( می دانم قبل از رسیدن احمد

قلبم دیگر نمی زند ) -


به ساعتش خیره میشود

یقۀ کتش را بالا میزند

همۀ پاییز از کمترین گذرگاه انگشتانش

به عشق احمد رها میشود


پاکت سیگارش

روی نسیم لخت شهریور جا مانده

و خدایش نیز

احمد هر دو را خواهد آورد


- از لابلای قطره های باران که یک در میان

روی شعرها و گونه هایش میچکد

سرمست و خوش

به عشق دیدنم

با همۀ باغ خورشید خداحافظی میکند -


کلاهش را تا انتهای لاله گوشش پایین میکشد

همه دکمه های کتش را بسته است

تا قلبش هنوز باشد

به ساعتش خیره میشود احمد

چیزی به اضطراب نمانده


n یک پیک پُر و تلخ

به سلامتی رسوائی دستان احمد

یک پُک عمیق

به عشق دلشوره های نرسیدنم

یک شعر برای تردیدهایش میان خدا و سیگار

شعر و معشوقه

شراب و رهایی

من و خودش

سرمست از بوئیدن همه سر و صورت احمد

واپسین گل هایی که دیدمشان

خود را پژمردند --


همه پاییز پر از برفی است که سالهاست بر سرش باریده

مهتاب در میان ساعتش به آرامی جاریست

زادروزِ شاعر

هشتاد و چهار سال از 21 آذر 1304 می‏گذرد و شاعرِ در آستانه، در این هوای سرد پاییز نفسی تازه می‏کند .
شنبه 21 آذر1388 یادِ احمد شاملو را گرامی می‏داریم.

همه

لرزش ِ دست و دل‌ام


از آن بود
که عشق


پناهي گردد،
پروازی نه گريزگاهي گردد.

آی عشق آی عشق چهره‌ی آبي‌ات پيدا نيست.


و خنکای مرهمي


بر شعله‌ی زخمي
نه شور ِ شعله بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق چهره‌ی سُرخ‌ات پيدا نيست.

غبار ِ تيره‌ی تسکيني


بر حضور ِ وَهن
و دنج ِ رهايي


بر گريز ِ حضور،
سياهي


بر آرامش ِ آبي
و سبزه‌ی برگچه


بر ارغوان

آی عشق آی عشق
رنگ ِ آشنايت پيدا نيست.

زخمهایمان را فراموش نخواهیم کرد

رنجها و گلوله ها !
جاری شوید در خیابانهایی که بی پایانند
در کوچه هایی که سرشار از عطر دویدن های بی انتهاست
جاری شوید بر دیوارهای مضطرب شهر
سپر هایمان را بر انداخته ایم


حسرت غمگینانه ی تمام این روزها
سنگین و عمیق
در ما باقی خواهند ماند

بزرگ خواهیم شد
با دردهایمان

دستانم را به گرمی بگیر
با حسی از رهایی

با حس روح بخشی از رهایی
زخمایمان را فراموش نخواهیم کرد

اگر سالهای بسیاری نیز بگذرد
و همه ی سالها درد سخت باتوم هایشان را فراموش نخواهیم کرد
این درد ، طعم روح افزای رهائیست
این بهای پر از رنج آزادی ماست

به رنگ زیبای خیابانها که این روزها همه خونند
به سختی جنس باتوم هایشان
به نفرت عمیقشان از رهایی انسان
به زلالی همه ی اشک هایی که زنجیری از باران دوباره اند
به بلندای فریادی که سالهای بسیاری گلویمان را آزرده
به گرمی حسی که بازوانت به قلبم هدیه میکند
دستانم را در قلبت زنجیر کن
قلبت را در من جاری کن

دستانم را در قلبت زنجیر کن
قلبت را در من جاری کن


کاش میتوانستم که هم شناسنامه ام را بسوزانم و هم گذرنامه ام را .



من از همه انسانهای تاریخ معذرت میخواهم که دیروز در انتخابات شرکت کردم
من از خون تمام دانشجویان شهید ، از بزرگواری دانشجویان زندانی و عزت زندانیان سیاسی ، از بی گناهی خون زهرا بنی یعقوب ها ، از عصمت همه انسانهای آزاده و شرافتمند و از کلمه انسان معذرت میخواهم که ناخواسته به تمام این بزرگمنشی ها خیانت کرده و در انتخاباتی شرکت کردم که در آن به سادگی به شرافت انسانها خیانت میشود.
کاش میشد فقط 24 ساعت به عقب برگشت ، شاید این آرزوی میلیونها نفر از مردم سرزمین بی صاحب ایران ویران باشد . بغضی به قدرت همه غمهای زندگی ام گلویم را فشار میدهد و من آنقدرنمیتوانم که حتی یک قطره ....

وقتی به اول قصه فکر میکنم که در تمام بزرگی این کره خاکی ، چرا باید در سرزمینی بدنیا بیایم که زندگی کردن در ان لحظه به لحظه عذاب و درد است و بس از خودم و همه آنچه هستم خسته میشوم . برای یک بار در زندگی احساس کردم میتوانم من هم مثل یک شهروند ، مثل یک ایرانی (؟!!!!!!..) باشم ، ولی حالا بعد از فقط 24 ساعت از خودم و از احساسی که منجر به خیانت به افکار و اندیشه هایم کرده ام گریه ام میگیرد .
کاش میتوانستم شناسنامه ام و گذرنامه ام را بسوزانم یا در دنجترین خلوت دنیا پنهانشان کنم تا هیچ بار دیگری خطای احساسم به پوچی ام نرساند .
امروز ، بیست و سوم خرداد هشتاد و هشت ، حس میکنم انسان بودن در این سرزمین یعنی نبودن . یعنی هیچگاه نبودن و چقدر سخت است زندگی میان مردم کوکی !
کجای این دنیایی که میگویند بزرگ است ایستاده ام ؟!
من و همه آنهایی که در ایران نفس میکشند نیستیم و نیستیم و باز هم تا انتها نیستیم

شبیه نفس برای نمردن ، آب برای بودن و ... تو برای ماندن

میبریم به پیچیدگی خودت
بیراهه ای ساده و پر منگ
گرگ و میشی که فقط خودت ایستاده ای
و مهی سنگین و هوائی نه سرد
و نه انکاری
------------------
وهم روزنه ای که
از نه توی پیچ اندر پیچ انگشتانت به صراحت سیب اشاره میرود

و ناگهان
به هیجان وحشتناک لبهایت میرسم
که رویداد بی پایان بوسه های بی حجابست
که همه نه عشقند و نه باستان دیرآمد دیداری که به موازات دلدادگی به اصالت عشوه گری نقبی زده باشند

ناگهان اندوهناک و گوارا
چیزی آغاز میشود
از وصال
از جسارت
از سنگینی بازنگشتن
از هر چیز سختی که مسیر پروانه ها را عوض میکند
---------------------
به آرامی برف میبارد
و من
و تو
به لیاقت زمستان روبان های رنگی آویخته ایم
---------------------
ببین !
همه اندام مرا تبی داغ فرا گرفته
در رسوائی انگشتانت استحاله ام کن
یا لبانت را از روی شعرهایم بردار

برای بهار

زیر باران بی پایان شاملو، بهاری به زیبایی همه ی شعرهایش
باران


آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید
و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.
هه مو شتیک ویران ده بی ، وه ک تیک قرمانی دوایین کاته کانی مه ستییه کان و پیکه نین و گریان و خوشی و ناخوشییه کان . هه
موشتیک زور ناخوش ده گوزه ری .
یانی ده قیقه ن وه ک بوغزیک که ناتوقیته وه . هه ر هه مو جیگایه ک په نات نادا بو ساتیک به ته نیا بوون . دوونیا وا چکوله ده
بیته وه هه ر چی هه ل دیی هه ر ده گه
یه وه خوت و فرمیسکه قه تیس ماوه کانت .
جیگایه ک وه ک به رزایی شاخیک ، چولایی و بیده نگی شوینیک که هیچ ئینسانیکی لی نه بی ، لانی که م که س له زمانت حالی نه
بی ، له شت سنوریک بی بو ناسین
و خوشه ویستی ، ئه وه نده دوور بی ، به حال خوت وه بیر بیته وه ، ماندوو بی ،خه وت لی بکه وی ، خه ونیش نه بینی ، هیچ شتیک
نه بی ، هیچ که سیک نه بی ، هیچ
ره نگیک
کاتیشت ته واو بووبی
سه ربه ست بی
دوایه ش هیچ شوین و هیچ ئامانجیک نه بی
هه مووشتیک هه ر ئه ونده بی که رزگاریت بی
رزگار بی
رزگار بی

تولدی دیگر

من از این جاودانۀ فروغ به اندازه همه سالهایی که با شعر رفته اند خاطره دارم و من این شعر زیبا را دوست میدارم


همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه ترا آه کشيدم ،
آه
من در اين آيه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد يک خيابان درازست
که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد ريسمانيست
که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست
که از مدرسه بر مي گردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،
در فاصله ي رخوتناک دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست که نگاه من ،

در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد و

در اين حسي است که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت


در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست

دل من که به اندازه ي يک عشقست

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها که به اندازه ي يک پنجره ميخوانند


آه...سهم من اينست سهم من اينست

سهم من ،آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد

دستهايت رادوست دارم "


دستهايم را در باغچه مي کارم سبز خواهم شد ،

ميدانم،

ميدانم

، ميدانم و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت


گوشواري به دو گوشم ميآويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم

کوچه اي هست

که در آنجا پسراني که به من عاشق بودند ،

هنوزبا همان موهاي درهم و گردنهاي باريک و پاهاي لاغر به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را باد با خود برد


کوچه اي هست که قلب من آن رااز محله هاي کودکيم دزديده است


سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمي از تصويري آگاه که ز مهماني يک آينه بر ميگردد


و بدينسانست که کسي ميميرد

و کسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ،

مرواريدي صيد نخواهد کرد .


من پري کوچک غمگيني راميشناسم

که در اقيانوسي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين مينوازد آرام ، آرام

پري کوچک غمگيني که شب از يک بوسه ميميرد

و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

با این شعر چقدر میشود مرد و زنده شد !

آلبوم

آلبوم عکسهای من

http://www.rahaphoto.blogspot.com

حتماً سر بزنید

ایوان عشقبازی






نزدیکی جزئیات مهتاب
نفسی عمیق و
ارتعاشی در عصب های بیمار شبی یاس آلوده
تکرار خلسه آور گذارشهوت انگیز نسیم لخت شهریور



شب به من دروغ میگوید
و من
لابلای همه مسیرهای منتهی به مهتاب
بالا میروم و
رها میشوم و
رها میشوم و
تا ضجه های هوسبار هر دوشیزه ای که راهی به شب من بزند
رها میشوم
و خشنود میشوم
و لبخندی میزنم و کمی گریه
و بازهم
نئشگی رضایت بخشی از بوی یاس





(( چه بیهده زیباست شب ... ))
که من از هر جنبش آرام یاس بُنی
شعری نگران بخوانم و
دخترکی شاعر را به خلوتگه نجیب بوسه های شاعرانه ام ببرم
و تا شب میترائیست
همۀ شبش را خیس از غزلی کنم
با قافیه های هوسناکی از
مهتاب و
ستاره و
یاس و
پسری شاعر و
دختری از ستاره



(( چه بیهده زیباست شب ))
که من آبستن از بی نهایتی عشقبازی ام و
عروسکی که شعر را بفهمد


این اطراف نیست




شعری از پل لارنس دنبر به ترجمه احمد شاملو

روح روز تابستانى
ونفس گل‏سرخى.
تابستان اما سپرى شده‏است
وموسم گل به آخر رسيده.
كجا رفته‏اند؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند.
خون قلب منى وجان آرامشى
قلب من اما سرداست وجانم به سياهى درنشسته
كجائى تو اى يار؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند.
اميد ساليان منى
وآفتاب برف‌هاى زمستانم.
سال‏ها امازيرآسمانى ابراندود به‏پايان رسيده‏است.
كجا يكديگر را بازخواهيم يافت؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند

سیب زیبای مصدق

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

کمی از آنچه من برای شعر فکر می کنم

هر اثر هنری به مجرد آفرینش ، وجودی مستقل از خالق خود دارد و ازین پس این خود اوست که به دایرۀ وجود خود شعاع می دهد . در واقع خالق آن هر آنچه را که می باید ، از قبل انجام داده و ازین به بعد اگر اقدام به هر تغییری در اساس ساختار آن اثر نماید در واقع به دنیای وجودی آن اثر دستبرد زده و در وجود آن دخل و تصرفی نموده که حق او نیست . بهتر است بگویم اگر هر آنچه به عنوان تبدیل به احسن در اصل و درونمایۀ اثر هنری روی دهد ، خروج از دنیای اصیل آن اثر به اجبار روی داده و اجازۀ اظهار وجود از او سلب شده است .
به عبارتی ، هر اثر هنری بعد از آفرینش خود با ماهیت درونی خویش با جهان پیرامونش ارتباط برقرار می نماید و اگر احیاناً مخاطبی داشته باشد ـ که لزومی ندارد هر اثری دارای مخاطب باشد ـ این خود اثر است که با فراز و نشیبهای احتمالی اش مسیر رهیافتی حقیقی را به مخاطبش می نمایاند . شبیه این قاعدۀ کلی را بسیار جامع تر و کامل تر ، فکر می کنم هایدیگر(؟) گفته است .
تمام اینها را دست کم در شعر یافته ام . به هیچ روی منکر تغییرات در پاره ای موارد مانند پس و پیش نمودن برخی واژه ها که خللی بر آهنگ و مسیر شعر وارد نمی کنند یا جایگزین های دستوری و نگارشی که از اصولند ، نیستم . ولی بیشتر می پسندم شعر در جریان پر تلاطم و غیر قابل دستبرد آفرینش ، زبان و راه خود را تعیین کند و اگر من برای شعر تعیین تکلیف کنم به نظرم آن شعر هرگز در جهان پس از آفرینش دایره ای وسیع را پیرامون خود ایجاد نخواهد کرد . چه بسا هرگز نتواند استقلال شایانی داشته باشد و از عوارض آن ، این خواهد بود که باید همیشه مانند کودکی که هرگز به بلاغت نمی رسد دستش را بگیرم و با خود به این سو و آن سو بکشانمش . تصاویری که بی گمان همراه شعرند ، حقیقتاً پنجره هایی هستند که هم روزنه ای برای ورود هوایی تازه به شعرند و هم منظرگاهی قریب به اتفاق زیبایند که درون شعر را بهتر و بیشتر می نمایانند . حال اگر شرایط کلی آفرینش شعر ایجاب کنند این روزنه ها ذهنی باشند میزان منظرگاه تقریباً بی مرز میشوند و به معنای واقعی آنگاه هر خواننده ای به سلیقۀ خود و با احتساب میزان برقراری ارتباطش با شعر پنجره ای نو به روی خود گشوده می بیند و با مذاق خود از زیبایی های شعر لذت می برد و این یعنی شعر تا بی نهایت زیباست .
مربوط به وبلاگ قبلی ام ( مردم و کوکی و ربه کا ) .. رها

تا کجا می کشانییم دختر باد

!دختر باد
که صدایم می کند صدای بادی که از پشت چشمانت می وزد
همۀ حواسم پر میشود از نسرین و یاس
خودم را به هلهلۀ اردیبهشت می رسانم
باد و یاس و آسمان
آشوب عاشقانۀ عطر و باران و دختر و نسرین!
تا کجا می کشانییم دختر باد!

براي شاملو چند قطره اشك ريختيد





قيصر رفت با تمام آنچه كه بود ولي همه چيز بسادگي مرگ يك شاعر ادامه دارد به قول خود قيصر (( زندگي را از سر سطر بايد نوشت )) ولي مطمئنم قيصر با تمام آنچه كه بود حتماً شاملو نبود راستي مردم ايران ، آزاد انديشان ايران ، سياسيون خوش فكر ايران و جناب خاتمي براي شاعر همه شعرهاي آزادي چند قطره اشك ريختيد

واقعاً فكر ميكنيد شاملو را آنچنان كه تاريخ ميخواست بدرقه كرديد