ای که از کوچۀ معشوقۀ ما می گذری ...

همۀ آسمان پر از باران بود



و


تو نبودی






بوی بهار سراسیمه بود


و


من تنها






از پس هم خود را گم می کردم و می یافتم


وهم بخاری که هر از گاهی میان من و باران تاریخی غمگین می ساخت


مجابم میکرد به شعری یا دست کم گریه ای






همه اش به گلدان پروانه ها فکر میکردم


که جسارت شکستن و دیدن


عشقم را به باد داد و


پروانه ها را به کشتن






در فاصلۀ ناگهان من و قطره های باران


امنیت جمله ای کوتاه و گریزیی شاعرانه


یا ترسی


یا هر چیزی


تکرار میشد و


تا انتهای پرستو تکرار می شد






من در افق باران بودم


و فاصلۀ هر دو ریزش


وسوسۀ کوچۀ خیسی می شد


که تو را بیشتر دوست می داشتم


در آن






دیوانۀ باران !


تنهای پروانه !


تو نبودی


و


حسادت فروردین


رسوائییم را به تمام فصل ها نوشت





0 نظرات: