کاش میتوانستم که هم شناسنامه ام را بسوزانم و هم گذرنامه ام را .



من از همه انسانهای تاریخ معذرت میخواهم که دیروز در انتخابات شرکت کردم
من از خون تمام دانشجویان شهید ، از بزرگواری دانشجویان زندانی و عزت زندانیان سیاسی ، از بی گناهی خون زهرا بنی یعقوب ها ، از عصمت همه انسانهای آزاده و شرافتمند و از کلمه انسان معذرت میخواهم که ناخواسته به تمام این بزرگمنشی ها خیانت کرده و در انتخاباتی شرکت کردم که در آن به سادگی به شرافت انسانها خیانت میشود.
کاش میشد فقط 24 ساعت به عقب برگشت ، شاید این آرزوی میلیونها نفر از مردم سرزمین بی صاحب ایران ویران باشد . بغضی به قدرت همه غمهای زندگی ام گلویم را فشار میدهد و من آنقدرنمیتوانم که حتی یک قطره ....

وقتی به اول قصه فکر میکنم که در تمام بزرگی این کره خاکی ، چرا باید در سرزمینی بدنیا بیایم که زندگی کردن در ان لحظه به لحظه عذاب و درد است و بس از خودم و همه آنچه هستم خسته میشوم . برای یک بار در زندگی احساس کردم میتوانم من هم مثل یک شهروند ، مثل یک ایرانی (؟!!!!!!..) باشم ، ولی حالا بعد از فقط 24 ساعت از خودم و از احساسی که منجر به خیانت به افکار و اندیشه هایم کرده ام گریه ام میگیرد .
کاش میتوانستم شناسنامه ام و گذرنامه ام را بسوزانم یا در دنجترین خلوت دنیا پنهانشان کنم تا هیچ بار دیگری خطای احساسم به پوچی ام نرساند .
امروز ، بیست و سوم خرداد هشتاد و هشت ، حس میکنم انسان بودن در این سرزمین یعنی نبودن . یعنی هیچگاه نبودن و چقدر سخت است زندگی میان مردم کوکی !
کجای این دنیایی که میگویند بزرگ است ایستاده ام ؟!
من و همه آنهایی که در ایران نفس میکشند نیستیم و نیستیم و باز هم تا انتها نیستیم

0 نظرات: