شبیه نفس برای نمردن ، آب برای بودن و ... تو برای ماندن

میبریم به پیچیدگی خودت
بیراهه ای ساده و پر منگ
گرگ و میشی که فقط خودت ایستاده ای
و مهی سنگین و هوائی نه سرد
و نه انکاری
------------------
وهم روزنه ای که
از نه توی پیچ اندر پیچ انگشتانت به صراحت سیب اشاره میرود

و ناگهان
به هیجان وحشتناک لبهایت میرسم
که رویداد بی پایان بوسه های بی حجابست
که همه نه عشقند و نه باستان دیرآمد دیداری که به موازات دلدادگی به اصالت عشوه گری نقبی زده باشند

ناگهان اندوهناک و گوارا
چیزی آغاز میشود
از وصال
از جسارت
از سنگینی بازنگشتن
از هر چیز سختی که مسیر پروانه ها را عوض میکند
---------------------
به آرامی برف میبارد
و من
و تو
به لیاقت زمستان روبان های رنگی آویخته ایم
---------------------
ببین !
همه اندام مرا تبی داغ فرا گرفته
در رسوائی انگشتانت استحاله ام کن
یا لبانت را از روی شعرهایم بردار

4 نظرات:

قاصدک گفت...

salam
mamnun az hozuretun ...
webetun ro daram mikhunam
fazaye girayee dare ...


alan save kardam.dobare miam @};-

معصومي گفت...

سلام دوست عزيز
اولا قصد مسافرت ندارم در ثاني بليط سفرم رو مهيا كن بد نيست سري هم بدانجا زنم؟

الهام گفت...

ممنون که سرزدی.شعرای خوبی داری.
اسم وبلاگم یه فاجعه است که اینجا تبدیل به روزمرگی شده!

rebeca گفت...

asheghane ast . Kharab o por az eshgh