رضا افشارنیا
پاییز که می رسدمن دیگر تنها نیستمباران را دارمبا آسمان خاکسترییعنی خدا را شاید
سلام...به تسلیت آمده امرفتن مردی را که لبخندش آیینه دار غربتش بوداو که سالیانی سه شنبه ای را چشم در راه نشسته بودو رفتسه شنبه ای رفت که چهل و هشت سال بودنش را جویده بود و بودن جویده بودشکوله بارش پر بودقیصر امین پور او که دردها را خندید و شکنجه ها را رنجید...روحش شادیادش گرامی
ارسال يک نظر
2 نظرات:
پاییز که می رسد
من دیگر تنها نیستم
باران را دارم
با آسمان خاکستری
یعنی خدا را شاید
سلام...
به تسلیت آمده ام
رفتن مردی را که لبخندش آیینه دار غربتش بود
او که سالیانی سه شنبه ای را چشم در راه نشسته بود
و رفت
سه شنبه ای رفت که چهل و هشت سال بودنش را جویده بود و بودن جویده بودش
کوله بارش پر بود
قیصر امین پور
او که دردها را خندید و شکنجه ها را رنجید...
روحش شاد
یادش گرامی
ارسال يک نظر